تبليغاتX
روزهای سگی























روزهای سگی

اینجا آخر خط است..یا بمیر یا برگرد!

آن مرد در باران رفت..آن مرد با یک بارونی مشکی بلند و چمدانی پر از یک عالمه هیچ بزرگ نگاهش را به سالهای دوری که خوشبختی اش  را در آن جا گذاشته بود نشانه گرفت و رفت..اینجا همان آخر خط است که خیلی وقت بود منتظرش بودم.روی در خانه نوشته ام بهار که می آید من نیستم"یادتان باشد اگر شمعدانی ها سراغم را گرفتند قصه پروانه ها را برایشان بگویید تا خوابشان ببرد.طبع نوشتنم را هم می گذارم برای تو تا هراز گاهی که دلت تنگ شد درد های خاک خورده ام را نبش قبر کنی و برسی به همان جا که آن مرد در باران رفت و دلش خون بود و گریه های بی صدایش را هیچ کس باور نکرد و چه غریبان آن مرد در باران رفت..همیشه قصه رفتن را سخت می شود نوشت که چطور و چگونه و چرا می روی..این رفتن با تمام رفتن ها فرق دارد پسر خودت هم خوب می دانی..به دل نگیر"چون همیشه برای تو یک چیزی جور در نمی آمد "همیشه یک قدم مانده به موقعی که می خواستی سیندرلای خیالی ات را سخت در آغوش بگیری و انگشتانت لا به لای گیسوان بلندش گم شود همه چیز به یک باره سراب می شد و باز هم کنج تاریک اتاق و گیتاری نا کوک و یک عصر جمعه ای که پر از همان کلاغ سیاه های زشت است و حتا عقربه های ساعت حال و حوصله دنبال هم  دویدن را ندارند..به قول یک نفر خیلی زودتر از این ها باید بار و بندیلت را می بستی و می رفتی.خیلی زودتر از آن یکشنبه لعنتی حتا.همان روزی که ای کاش قلم پایت می شکست و ..!همیشه خداحافظی های آخر خوب  از آب در نمی آید.نمی دانی از چی بنویسی.از کجا شروع کنی اصلا و یا چطور دهانت را باز کنی و فحش بدهی به یک نفر که بدجور تو را مثل خ ر توی گل گیر انداخت و هنوز هم ول کن نیست.خیالی نیست رفیق.آخرش که چه؟به قول پاورقی های پایین تر فرق بودن و نبودن یک نقطه است.آن مرد در باران رفت  و نقطه شد برای همیشه.!


پاورقی:چیزی نیست!نگران نباش دلم.خوب می دانم کف کرده ای برای یک روزی که سگی نیست.خوب می دانم چقدر  غم از نگاهت می چکید وقتی می خندیدی و آن صورتک جلف بی خیالی را چسبانده بودی روی درد هایت تا کسی نفهمد چقدر آغوش می خواهی برای گریه های نکرده ات چقدر لالایی می خواهی برای شبهایی که بی خوابی رگ رویای خوشبختی ات را پاره کرده بود.غصه نخور دلم .!خوب می دانم چقدر دوست داشتی ز ن د گ ی از هم گسیخته را زندگی بنویسی و نشد.خوب می دانم این سال شوم که دارد آرام آرام می آید و فصل شال گردن ها را پس می زند چقدر شکوفه هایش بوی پاییز  می دهد.خوب می دانم چقدر دوست نداشتنی و وحشتناک شمارش معکوس آمدنش توی مغزت دینگ دینگ ضربه می زند.چیزی نیست دلم نگران نباش.تقصیر تو نبود..سرونشتت را تلخ نوشته اند..!


پاورقی:نود به اضافه یک.دستت را خوانده ام.پرچم سفید هم تکان بدهم فایده ای ندارد.کار خودت را می کنی.آماده ام.شلیک کن لعنتی.!



پاورقی:آبی آسمانم.چقدر خوشبت بودی و نمی دانستیabie-aseman.blogfa.com

یادت بخیر.روحت شاد فاصله میان آن بدختی و این بدخبتی من.!



پاورقی:دلم برای خودم می سوزد.زمستان 83 زخم باز کرد دوباره.بدجور هم زخم باز کرد.به خواب می روم.به خوابی عمیق.خوابی بدون آدم کوکی های خوب و بد.اینجا آخر خط است.


پاورقی:عشق من افسانه شد ویران شوی ای زندگی"هرکه را همدم گزیدم تا که دردم بشنود"از غمم بیگانه شد ویران شوی ای زندگی.!


پاورقی:بخوان و فراموش کن..شتر دیدی ندیدی..هیس.!!


آخر خط.

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 19:1 توسط روانی ( رضا )| |

کاشکی می شد با مته یک حفره ی گنده وسط مغزم بکارم تا تمام آدم بد ها با حرفهای نیش دارشان سر ریز شوند بیرون و دوباره از نو تمام نقشه های خوشبختی ام را روی کاغذ بنویسم هی بنویسم تا خوابم ببرد از این همه دلخوشی که همه شان منتظر من هستند و کلی فرش قرمز پهن کرده اند سر راهم وقتی به رقص می افتد دلم با شنیدن بوق بوق ماشین عروسی که به من ربط ندارد اما خودم را خیال می کنم انگار با معشوقه ام که داریم می خندیم و یک کارناوال قاطی پاتی و پر سر و صدا هم پشت سر مان دارند جیغ و ویق می کنند و دندان های جلویشان بدجور پیداست و هیچ کس دلش نمی آید ساکت باشد و عقده هایش را خالی نکند آن شب..کاشکی می شد فیلم ز ن د گ ی را فلش بک کرد به جاهای خوبش به همان جا که بغض هیچ کاره ترین آرتیست دنیاست و سه شنبه ها ی بی حوصله آویزان شده اند روی طناب رخت.!کاشکی می شد تمام زمستان 83 را از حلقوم خاطرات ذهنم بیرون کشید و تمام روزهای سگی اش را تف کرد توی صورت همان آدم بدهایی که دوست داری یک شب دارشان بزنی و جان کندنشان را یک دل سیر تماشا کنی و زل بزنی توی چشم های از کاسه در آمده شان و با یک بی رحمی شیرین سرت را کج کنی سمت شانه ات و لبخندی موزیانه را چاشنی لبهایت کنی تا فریاد خداحافظ برای همیشه را پشت سکوت معنا دار روح معصوم و زخم خورده ات کشف کنند و بعد آرام آرام از گردونه ی ز ن د گ ی ات محو شوند و دل رنج کشیده ات برای خاکسپاری غم انگیز ترین لحظه های تقویم سرنوشت بی قراری نکند دیگر.!


پاورقی:یکی مانده به آخر"سخت است قلمت را آویزان کنی و دلت هنوز  به قاصدک ها بدهکار باشد برای نوشتن..


پاورقی:داریم می رسیم به آخر خط..همین آخر خطی که باید از خودت شروع کنی..خنجر را بردار پسر..چشمهایت را ببند.احساست را نشانه بگیر و با تمام قدرت فرو کن."آخ هم نگو..


پاورقی:از این روزهایی که آدمها توی هم وول می خورند و می خندند و بوی ادکلان های سرد و گرمشان شهر را دیوانه کرده است حالم به هم می خورد.!


 

 پاورقی:بی معرفتا"دارم دق می کنم.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 21:18 توسط روانی ( رضا )|

 بی آنکه بخواهی ز ن د گ ی را با زور می گذارند توی کوله پشتی ات و تو هم مثل مارکوپولو همینجور آواره و سرگردان روی یک اسب چموش می نشینی و هرچه بادا باد هرکجا رفت رفت هر مکان ایستاد که ایستاد.اینجا تو فقط مثل عروسک های خیمه شب بازی با حرکاتی فرمالیته باید همش تکان تکان بخوری تا یک نفر یک وقت خیال نکند نیستی و توی عالم هپروت خودت چرت می زنی ..این کوله پشتی بعضی وقتها آنقدر سنگینی می کند روی شانه هایت که نخ های عروسک خیمه شب بازی هم تاب نگه داشتنش را ندارد و تا مرز پاره شدن پیش می رود تا همان جا که نفس هایت می خواهند سکته کنند  و لبخندت را کیش و مات می کند برای همیشه انگار .بعضی وقتها دلت می خواهد قید همه چیز را بزنی کوله ات را پرت کنی یک طرف حتا اگر تویش شکستنی باشد "سینه ات را یک چاک بزرگ بزنی تا قلب بیچاره ات دنیای آن بیرون را خوب تماشا کند تا بفهمد یک عمر چقدر الکی با خودش کلنجار می رفته است تا یک عدد آدم را سرپا نگه دارد به خیال آن که آن یک عدد آدم یک روزی  خوشبخت ترین دوپای روی زمین می شود حتا خوشبخت تر از ملکه بریتانیا..! هرچه هست این کوله سنگین خوب می داند چطور کمرت را بشکند و لبهایت را سخت بدوزد به هم که صدای جیکت هم در نیاید وقتی داری آرام آرام له می شوی و صدای خرد شدنت را می شنوی و کاری هم از دست هیچ مارکوپولوی دیگری بر نیاید برای چسباندن تیکه های تو به هم!!


پاورقی:عشق را یک طرفه که نمی شود بلعید.این را بفهم بی کله..


پاورقی:وقتی ارتعاشات دوست داشتنی گیتار روی پوست انگشتانم خوابشان می برد تازه می فهمم هنوز برای دلخوشی یک چیزی به جا مانده..


پاورقی:دوست داشتن دلیل می خواهد"دوستت که نداشته باشد تمام دلیل هایت وتو می شود"این یعنی  خیلی زود با حکم دل" هفت لوی پیک را بریدی قافل از این که رقیبت با یک لو بالا تر دلت را از وسط دو نیم می کند..


پاورقی:هیچ کس دعوت نمی شود.!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:46 توسط روانی ( رضا )|

یک اتفاق سرش را زیر می اندازد و وحشی وار می آید همان یک زره بساط دلخوشی ات را در به داغان می کند و آخر کار تو را با خنده هایی که شکست با امیدی که نیست شد با آتیه ای که در نطفه مرد با خودت و یک عالمه خودت تنها می گذارد و می رود.اینجور وقتها حتا سر فرو بردن توی بالشت و گریه کردن هم آرامت نمی کند.دوست داری آدمها را همه ی آدمها ی مجازی و غیر مجازی را که تماشا کردن را خوب یاد گرفته اند بالا بیاوری اوق بزنی شاید ورم زیر گلویت مراعات حالت را بکند و برای یک لحظه نفس کشیدن" دست از سر ز ن د گ ی ات بر دارد.با خودت حرف می زنی و به یک باره نگاهت یخ می زند به پرت ترین نقطه اتاق "ساکت می شوی آنقدر که صدای تالاپ تولوپ قلبت برای خودش خدایی می کند توی چهار دیواری که خودت را حبس کرده ای و انگار همه مرده اند و شاید هم تو کر شده ای و شاید هم..!!؟یواش یواش انگار می خواهی چیزی بگویی.جان گرفته ای انگار؟حرف بزن پسر من که می دانم این تراژدی های تلخ دارد منفجرت می کند"..ریه هایت را پر از سی او دو مثبت می کنی این بار و یک آخ گنده بکارت حنجره ات را پاره می کند و تمام روزهایی که تلخ گذشت از بایگانی خاطراتت بیرون می آید و باز جلوی چشمت مثل سرطان رشد می کند و پیش پیش تقویم فردای امروز تو را پر از شلاق و ترس و تاریکی و نفرت می کند.روزهایی که نمی شود بی خیالش شد فراموشش کرد با پاکن حتا..!!!

.

.

پاورقی:ضربه های آخر را بزن"خیالی نیست..محکم بزن.می خواهم مردانه بمیرم.با توام ز ن د گ ی.!می فهمی لعنتی؟

 

پاورقی:بگذار به حساب چشمهایم.خسته اند."درد دارند..!

 

پاورقی:آدمها چقدر زود از سر سفره دل هم سیر می شوند.آب و نان و غم و اندوه.و چقدر زود فراموش می شوند"وقتی خود واقعی ات را صادقانه روی جالیز دلش می ریزی.خود واقعی ات که زود پس می زند با دستش.همین آدمها را می گویم.چقدر زود سیر می شوند.آینه را نگاه کن!می شناسی اش؟

 

پاورقی:کسی مجبور به خواندنم نیست این دم آخری.دوست دارم زیاد حرف بزنم.دوست دارم ته مانده هایم را خالی تر کنم.هیچ کس دعوت نمی شود برای تماشا این بار..

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 23:2 توسط روانی ( رضا )|

اصلا همینجوری که هستم دوست دارم باشم.یک آدم خط خطی که همیشه بالای سرش یک علامت تعجب بال بال می زند از دست موجودات زنده یا شاید هم مرده ی دور و برش که پلاکارت های توی دستشان همیشه اخمو  و شاکی هستند از چیزهایی که به مزاجشان خوش نیامده و  ز ن د گ ی را در یک چشم به هم زدن به گا داده اند جلوی باجه هایی که بلیط تغییر سرنوشت را می فروختند مفت مفت بدون صف حتا..از خودم نوشتن را "همیشه قال می گذاشتم وقتی دلم تیر می کشید و ویار یک عصر خمیازه دار پاییزی را می کرد با شصت و پنج دقیقه و پنج ثانیه باران یواشکی ضمیمه اش.!همیشه به جاهای ترسناک داستان که می رسیدم درست همان جایی که نقش اول آن میم نون بود "درجا می زدم و با چند خط بی ربط از چیزهایی که نیست سر نخ های کشف یک آدم روانی کله پوک نفهم را از بیخ می کندم قافل از آن که این شخصیت کدر و ترسوی تهوع آور مثل کنه چسبیده به لحظه لحظه ی ز ن د گ ی ام و بوی تعفن مجهول بودنش دارد تمام خود واقعی ام را از صفحه ی روزگار محو می کند بی آنکه صدای بوق بوق داری تمام می شوی اش لالایی چسبناک گوشهایم را خراش دهد.گاهی وقتها که چشمهایم دوست دارد شعر باران را بلند بلند بخواند برای خودش حس مردانگی ام باز هم مرا می کشاند یک جایی که هیچکس نیست و از همه مهمتر امواج صوتی محرمانه گلویم هیچ راه نفوذی نداشته باشد به آن بیرون و بیرونی هایی که کج فهمی شان خیلی بیشتر از آنکه فکر کنی زیر خط فقر دست و پا می زند و همیشه یک رز سیاه روی واژه ی دوستت دارم هایشان تلخ خوابیده است.!یادم باشد همیشه جلوی لبخند هایی که سر زده جلوی نگاهم یک پنجره می کشد بنویسم پرانتز باز تنهایی ات را سفت بچسب پسر "این پنجره شاید همان سقوط آزاد آخر باشد.پرانتز بسته.!

 

پاورقی:انگار دوست ندارد این روزها تمام شود..یک سال کم نیست.هست؟توی آینه نگاه می کنم.چشمهایم قرمز می شود.برای خودم شکلک در می آورم که از یادم برود این همه درد.برای خودم شکلک در می آورم که غرور مردانه ام نشکند و کم آوردن باورم را به زنجیر نکشد.هنوز هم برای خودم شکلک در می آورم..

 

پاورقی:دلم خیلی برات تنگ شده داداشی..یادته وقتی می گفتم می ذاری کنارت بخوابم می خندیدی و یه جا قد خود خودم واسم باز می کردی؟یادته چقدر اینو می گفتم و نمیومدم و بازم یه جا قد خودم باز می کردی؟یادته شب آخر وقتی آروم و بی صدا خوابیده بودی مثل عقده ای ها با چشمای خیس و یه عالمه حسرت کنارت خوابیدم؟نذاشتن تا صبح باشم کنارت.۵دقیقه واسم کم بود داداشی..ما با هم اومده بودیم تو نامردی کردی زودتر از من رفتی..دلم بدجور گرفته داداشی..(مخاطب خاص)

 

پاورقی:یک قفل گنده می زنم وسط قلبم.حق دارم بزنم.از همه می ترسم.خیلی.!

 

پاورقی:هنوز هاج و واج خودم مانده ام..چه می کنی با من روزگار.له شدم" بس نیست؟

 

پیشاپیش سپندارمذگان مبارک.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 20:23 توسط روانی ( رضا )|

همیشه باید یک چیزهایی باشد که آدم را قلقلک بدهد برای نوشتن..ولی اما وقتی روزهای سنگین تکراری ات دچار مرگ مغزی شوند دل و دماغ چریدن لابه لای کلمات را هم نداری..کلماتی که می چسبد کنار هم و می شود وصف روزهای یک نفر که تمام بی راهه های ز ن د گ ی اش انگار دست به دست هم داده اند که خودش را نوشته هایش را قلب پشت پنجره اش را نگاهش را و حتا پاییزش را سر ریز کنند توی یک گودال بزرگ که راه برگشتی هم نداشته باشد از بس که این فاجعه عمق دارد.وقتی دلت لک می زند برای نوشتن و قلمت چلاغ شود برایت فرقی نمی کند یکشنبه باشد یا چهار شنبه"اینجا همیشه پر از جمعه است"درست همان ساعت ۵ دوست نداشتنی منگ که آلپروزلام های لعنتی هم از پس جارو کردنش بر نمی آیند حتا اگر دست به دامان شبهای پاریس سیتی شوی" حتا اگر دلت معشوقه ات را بخواهد برای گر گرفتن توی برهنگی هم روی تختی خون آلود که تمام خط قرمز ها را گردن زده اند انگار و صدای ناقوس کلیسا هم بیدارتان نکند از بس که شیرین خوابیده اید بعد از یک عروسک بازی کودکانه دور از چشم بیست و چند سالگی تان که مدتهاست در پس لبخندی واژگون آرمیده است.!آه ه ه زمستان..کاش می شد روی بلندترین جمعه ی خاکستری ات ایستاد و از ته دل فریاد کشید"آنقدر بلند که خواب مترسک های ابله را ذوب کند.این روزها باید روی پیشانی ام یادگاری بماند"..برای روزهایی که تمام دردها را بالا آورده ام و با روحیه ای اتو کشیده و نگاهی که خوشبختی برق می زند از عمق تیرگی اش" لم داده ام کنار تو و تمام نقاشی هایمان که تا دیروز همه اش رویا بود و پر از ای کاش هایی که حتا سکوت سه نقطه ای اش برای یک آرزو هم جا نداشت و تنها نگاه قد کشیده ی انتظارم را تا سالها بعد تمدید می کرد"برای سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند..!

 

پاورقی:خودت را به خواب می زنی روی بازوی من و من بی آنکه بدانم تمام دوستت دارم های نگفته ام را در گوشت زمزمه می کنم و تو با چشمانی بسته می خندی..یعنی می شود یک نفر خواب باشد و دوستت دارم گفتن های یک نفر دیگر را بشنود و بخندد و بیشتر خودش را جا دهد توی آغوش او؟؟

 

پاورقی:وقتی همه دلخوشی ات می شود تنگ غروب کنار بخاری دراز کشیدن و نوازش گیتار یعنی دنیا برایت خیلی تنگ شده است خیلی زیاد..

 

پاورقی:فرق بودن و نبودن یک نون است"زودتر از آن چیزی که فکرش را بکنی از یاد می روی پسر..نوشته هایت رنگ باخته اند.جادویشان ته کشیده است..اصلا انگار تمام ز ن د گ ی ات سرما خورده است..پشت این خط خطی ها یک نفر دارد جان می دهد..بخوان و فراموش کن.شتر دیدی ندیدی.!

.

گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست.!

آبی"خاکستری"سیاه.(مصدق.ت.۹بهمن)پیشاپیش تبریک.

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 13:32 توسط روانی ( رضا )|

این بار میخواهم حسابی از خجالت هم در بیاییم..ز ن د گ ی را می گویم.بی آنکه خودش بداند تمام تلخ و شیرینی هایش را می گذارم وسط یک رینگ بکس که آنقدر دلم را شلاق بزند تا برای اولین بار صدای آخ گفتنش رسما شنیده شود و در به در دنبال یک آغوش بگردد برای زار زدن حتا اگر توی بغل یک آدم سیبیلوی گنده بی ریخت باشد با صدایی بم و چهره ای عبوس که یک زره همدردی هم نم پس نمی دهد از لابه لای پوست زخیم احساسش..این روزها (که یادم هم نمی رود چقدر سخت می گذرد) راه رفتن هایم حسابی تلو تلو می زند و اصلا نمی داند چرا و به کجا باید پاشنه های کفشش را بساباند روی زمین!؟ روزهایی که ثانیه هایش زیر قفسه سینه ام مدام جلز و بلز می کند و انگار زمان کودن ترین اتفاق تاریخ شده است برای من و حتا درخت کریسمس که چشم به راه آدمهاییست که دستشان را زنجیر وار چفت کرده اند توی هم و برای جابه جایی یک عدد جشن گرفته اند ویسکی خورده اند و آنقدر خنده هایشان عمق دارد که می شود به وضوح تمام دندان هایشان را شمرد و این خودش یکی از نشانه های خوش به حالی شان است..شاید این روزهای فلان شده می خواهد انتقام تمام آن روزهایی که خوب بود و نمی دانستم را به یک باره از من بگیرد انتقامی که اعتراف می کنم گنده تر از دهانم است و حسابی خالی کرده ام توی همین راند اول و شاید ناک اوت شوم همین شبها..شبهایی که حتا وقتی آدم کوکی هایش خوابیده اند و خیلی دوست داشتنی خفه شده اند" فکر و خیالشان مغزم را مور مور می کند و می ترسم"حتا خیلی بیشتر از وقتهایی که چشمهایشان باز است.!این روزهای فلان فلان شده  جان می دهد بروی یک جای دور اگر هم نشد حتا یک خیابان دور تر" آنقدر کارتن خوابی کنی که خود به خود همه چیز تمام شود و همه بروند دنبال کار خودشان و تو هم مثل بچه گربه هایی که تازه متولد شده اند برگردی سر خانه و زندگی ات و همه چیز را از نو شروع کنی و حسابی هم خوش به حالت شود از اینکه دیگر انگشت های اشاره سمت تو نیست..!

 

پاورقی:کاش می شد یک کلاشینکف روس بردارم و با چشمهایی بسته تمام موجودات دو پایی که وجودشان وجودم را خراش می دهد را آبکش کنم تا دلم یک جوری شود یک جور خوب!!!

 

پاورقی:هنوز خوابت نگرفته..یواش یواش دستانت را باز می کنم سرم را می چسبانم روی سینه ات و تو  هم یواش یواش دستانت را حلقه می کنی دور کمرم آنقدر توی خودت فشارم می دهی که هر دوتایی مان خنده مان بگیرد و دلمان نیاید که چشمهایمان را ببندیم و جدا جدا برویم توی خیال و رویای خودمان.

 

پاورقی:این روزها برای اینکه دیر تر برسی به همان آخر خط و دیرتر خل بازی وحشتناک در بیاوری خودت را بزن به نفهمی..

.

پرواز را بحاطر بسپار..

پرنده مردنیست.! (تولدت مبارک فروغ عزیزم)

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 23:38 توسط روانی ( رضا )|

نمی گذارند سرت توی لاک خودت باشد.آدمها را می گویم.!گاهی وقتها که نگاهشان آتشم می زند می روم یک گوشه ای می نشینم و تمام غصه ها را دو دستی بغل می کنم کاری هم به کار دنیا ندارم.اصلا هم برایم مهم نیست که آتیه را جا بگذارم بین آرزوهایی که هیچ وقت بارور نشد تا لذت یک بار خندیدن را حتا برای لحظه ای تجربه کنم..غمها را هرز گاهی پس و پیش می کنم تا یک وقت زخم بستر نگیرند تا دلشان نشکند از اینکه این همه بی خیالم و هیچ جایم را نمی توانند به درد بیاورند از بس پوست کلفت شده ام از بس سنگ شده ام مثل همان روزهای سرد لهستان که زیر بارش بمب افکن های ارتش خاکستری آخ هم نمی گفت وقتی جنگ جهانی دوم بچه ها را پا برهنه کرده بود "با صورتهایی دود آلود که سفیدی پوستشان را از مسیر قطره های اشکشان می شد فهمید وقتی توی ایستگاه قطار سرشان را از پنجره واگنها بیرون آورده بودند و مات و مبهوت رقص دستان مادرانشان را نگاه می کردند با دستمال هایی سفید که نمادی بود از اینکه دوباره تو را خواهم دید و شاید هم  برای همیشه خداحافظ عشق من.!آن روزها گذشت و گذشت و اکنون من در جنگی نا برابر با قبیله ای وحشی ملقب به روزگار  زیر بارش بی وقفه بمب افکن های مدرنیته با طعم گس خرمالوهای نارس هنوز هم نفس می کشم با اینکه ایستگاه قطار ز ن د گ ی ام بیشتر از قبل شبیه یک شهر متروکه است با اینکه می دانم قطار آتیه ام هرگز باز نخواهد آمد و من همچنان با انگشتانی گره خورده به میلهای پولادین دروازه شهر خوشبختی  تنها"بی کس"غریب"دردناک ترین صفحات خط خطی عمرم را ورق می زنم" منی که مسیر قطره اشکهایم را تا آن سر دنیا حتا از پاییز هم دورتر می توان دنبال کرد تا برسد به کوچه بن بستهایی آکنده از خاطرات عشقی نافرجام  و بوسه هایی ممنوعه تا سر حد عریانی احساس و ترکیدن بغض هر دو نفر با هم نه یک ثانیه دیر تر نه یک ثانیه زود تر.!

 

 

پاورقی: صورتم را نزدیک صورتت می آورم ..نوک بینی مان را می چسبانیم به هم.می خندی .می خندم .چشمهایمان دست بردار هم نیست.این بار هرکی زودتر پلک زد برنده است.!!

 

پاورقی:کم کم دارد تمام می شود.پاییز که می رود همان یک زره دلخوشی من هم ته می کشد..دلم برایت تنگ می شود رفیق..!

 

پاورقی:وقتی ساعت ۹شب هوس لرزیدن می کنی و می روی کنار رودخانه شهر و روی سنگهای یخ زده اش می نشینی و دستهایت را تا آنجا که جا دارد توی جیب فرو می کنی اولین سوالی که به مغزت می رسد این است که ماهی ها سردشان نمی شود هیچوقت یعنی؟؟

.

شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش..
ما را برای سوز و گداز آفریده اند..!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 22:26 توسط روانی ( رضا )|

دنیا را طوری ساخته اند که هیچ چیز توی آن دوام نمی آورد.حتا وقتهایی که کبکت خروس می خواند" حتا وقتهایی که خیال می کنی تنها ترین آدم کوکی روی زمین هستی با یک عالمه درد و رنج که همه اش را چلانده ای توی یک بقچه و گذاشته ای زیر بغلت و منتظری" منتظر کات شدن ز ن د گ ی" منتظر آن روزی که ریه هایت با اکسیژن دیگر ساپورت نشوند و صدای تالاپ تلوپی که از سینه ات بیرون می آید برای همیشه سایلنت شود تا جدی جدی راحت شوی و احساس پرواز را این بار یک جوری دیگر مزه مزه کنی..وقتی بین زمین و هوا می مانی و تکلیف خودت با آتیه می شود یک علامت ؟ و همش جفنگ می گویی" خودت را می زنی به خل بودن تا شاید کمرت را نشکند ضربه های سنگین سرد نونشتی که خیلی پیشتر ها درست زمانی که نطفه ات بین دو آغوش و به بهانه یک عشق بازی مسخره بسته شد برایت نوشته اند و اصلا تمام پاکن های دنیا را هم که جمع کنی نمی شود یک نقطه اش را پاک کرد تا شاید از این رو به اون رو شوی تا شاید پلمپ لبهایت بشکند و یک خنده ملیح غبار سرد صورتکت را بشوید تا از لابه لای گلبرگ خنده هایت پروانه ای متولد شود که از بالهای صورتی رنگش جز آسمان بوی دیگری ندهد و پر باشد از شوق پرواز به رسیدن ها "به فتح ابرهای سپید" و دنیایی که آن بالا بالا ها هنوز به کثافت کشیده نشده از وجود آدمهای این پایین که هیچ چیز توی مغزشان نیست و به جای احساس "از نگاهشان شهوت ترشح می کند و بس.!آری دنیا را همینطوری ساخته اند که می بینی.دوست داشتنش سختر از دوست نداشتنش می شود بعضی وقتها.به قول یک نفر فقط باید بنشینی و فیلمت را نگاه کنی حتا اگر آخر داستان را از حفظ باشی..! دلت می شکند به درک.گریه امانت را می برد به جهنم.هوای مردن داری خیالی نیست.فقط سر جایت بنشین.روی صندلی.تکان هم نخور.این فیلم حقیقت دارد.زندگی توست.توی همین دنیا.خوب تماشایش کن.هیس!!

 

پاورقی:امشب با تمام شبها فرق داره.بارون میاد.با اینکه پر از دلتنگی بود این دو سه روز.اما عاشق بارون پائیزیم.دوست دارم مثل آنشرلی بی خیال همه چیز بشمو یه دوش حسابی بارون بگیرم.دور خودم بچرخم.اونقدر بچرخم که سرم گیج بره و دراز بکشم رو زمین و قطره های بارونو نگاه کنم.که می چکه روی صورتم.نرم نرم...

 

پاورقی:اصلا انگار هیچکس خوشبخت نیست.هرکی از یه چیزی می ناله.کمتر و بیشتر داره اما می ناله.شاید دنیارو بد ساختند.بد ساختند آیا ؟

 

 پاورقی:حالم از هرچی پلیس ۱۱۰ هست بهم می خوره.عقده ای های بی فرهنگ بی ادب.

 

پاورقی:بیا با هم فرار کنیم.مثل تو فیلما.یه کلبه کوچیک بسازیم کنار دریا.من باشمو تو باشی و یه شب مهتابی باشه.نزدیکای غروبم روبه روی دریا روی یه تخته سنگ بشینیم  بچسبیم به هم.سرت رو بذاری روی سینم.سرمو بذارم روی موهات..رویای قشنگیه نه؟ (چرته)

 

پاورقی:زهره ماری ترین روزهای زندگیم رو دارم سپری می کنم.خستم.حوصله ندارم.داغونم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 18:22 توسط روانی ( رضا )|

سرونشتت مثل یک سیب توی هوا همینجوری چرخ می خورد چرخ می خورد تا بالاخره تسلیم نیروی جاذبه شود و با مغز کف آسفالت خیابان را یک حال اساسی بدهد.این چرخ خوردن ها خودش می شود ز ن د گ ی و یک دلیل محکم برای سرگیجه هایی که ولکن روزهای سگی ات نمی شود و همیشه سر به زنگاه پاچه ات را می گیرد به خصوص وقتهایی که کف کرده ای برای خندیدن های خرکی توی تنهایی ات وسط چاله چوله های سیاه بدبختی  "همان جایی که ۱۰ ثانیه نفس کشیدن بدون دلهره بدون ترس بدون بغض بدون یاد فردایی که مثل یک غول بی شاخ و دم هر روز گردن کلفت تر می شود فراتر از یک رویاست.اینجور وقتها خودت را می زنی به جاده خاکی و همین جور بی هدف کچ و کوله راه می روی دلت هم یک عالمه ریش ریش می شود برای اینکه دوباره سیب ز ن د گ ی ات ریتم شیش و هشت را یادش بیاید اما هر کاری می کنی باز هم از سیم های گیتارت باران می چکد انگار حتا وقت هایی که داری توی خیابان راه می روی و چشمت گره می خورد توی چشم دختر بچه ای مو بور که از پشت شیشه ماشین برایت دست تکان می دهد می خندد و همینجور بای بای می کند تا دور شود" خیلی دور تر از دلتنگی های تو که بزرگ شده ای مرد شده ای و مجبوری از پشت شیشه های ترک برداشته ی دلت بای بای کنی با ز ن د گ ی با عشق با تمام چیزهایی که بهانه ی بودنت می شد این روزهای تلخ و طاقت فرسای پاییز..این روزها تمام شهر پر شده از آدم هایی با پلیور های رنگی و قوز کرده که قیافه هایشان داد می زند آبان را دوست ندارند.تمام عصرها همینجور پشت سر هم می روند و یک قدم بیشتر نزدیک می شوی به آخرش..آنقدر غم دارد توی نگاهت که شاید توی یکی از همین شبها که داری خاطرات شیرین آن قدیم ها را نوشخوار می کنی کله پایت کند طوری که خودت هم نفهمی چه مرگت شده است..!دست آخر می فهمی که زرشک "همه چیز" هیچ چیز نبود و بدجوری شکست خوردی این بار از بازی گرگم به هوای روزگار و هیچ وقت به سک سک نرسیدی و همان وسط های کار سوختی و ساختی و  باز هم می ترسی اعتراف کنی که این سر بالایی برایت خیلی سنگین تر از آنی است که خیال می کردی!!این بار سکوت هم فایده ای ندارد..چمدانت را جمع کن و برو.به قول معروف راه تو را می خواند رفیق.با این تفاوت که آن طرف جاده هیچ کس منتظرت نیست مثل این طرف که کاسه ای آب هم پشت سرت نریختند..کم که می آوری می شود همین چند خط بالا..کاش از یادت بروم.!

.

.

پاورقی:ساعت ۳ بامداد.وسط یک سیاهی بزرگ با موسیقی لایت.توی ماشین نشسته ای.یک جاده ی خیلی خیلی بزرگ که ته ندارد.انگار خدا هم نیست آن طرف ها.گذشته هایت را مرور می کنی.جدی جدی خودت هستی و خودت.چقدر لذت بخش بود آن شب..

پاورقی:عادت کرده ام به پشت پا زدنت ز ن د گ ی ..خیالت راحت..به سیاهرگ های قلبم هم بر نخورد..آنقد بزن تا دلت خنک شود..

 

پاورقی:وقتی آدم پر از حرف باشد و نوشتنش هم نیاید و حالت تهوع هم داشته باشد و خیلی زیاد هم افسرده باشد تا مرز پکیدن می روی و برای خالی شدن مجبوری زار بزنی فرقی هم ندارد کجا باشی و کی دور و برت باشد "غرورت جریحه دار شود یا نه.!وقتی نتوانی جلوی خودت را بگیری این می شود که من شدم.

 

پاورقی:این دم آخری هم دلم نمی آید بگویم دوستت دارم.زور که نیست.!

 

پاورقی:حال و هوای من با حال و هوای شما فرق داره..به شدت گرفته ام.تا دم مرگ میرم و میام.بازم کامنتی اگه جواب داده نشد شرمنده..شاید این روزهای سگی تموم بشه.برای همیشه.!

.

.

خوشبختی کنار هم ایستادن زیر باران و با هم خیس شدن نیست

خوشبختی یعنی برای دیگری چتری شدن و او هرگز نفهمد که چرا خیس نشد.!



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 13:23 توسط روانی ( رضا )|

Design By : Night Melody

كد جاوا در :قالبسرا دومیش کد بستن کپی: كد جاوا در :قالبسرا